<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>صلوات کلید بهشت</title>
<link>http://salavatt.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 06 Aug 2009 12:24:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>داستان سی و یکم:شرايط استجابت دعا  </title>
<link>http://salavatt.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Simplified Arabic&quot; color=#cc0600 size=4&gt;                      &lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;&lt;FONT face=&quot;Simplified Arabic&quot; size=4&gt;    &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;STRONG&gt;داستان سی و دوم:شرايط استجابت دعا &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;A name=link108&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0099ff size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000&gt;شخصى خدمت امام صادق عليه السلام آمد، و عرض كرد: دو آيه در قرآن است كه من هر چه به سراغ آن مى روم آن را نمى يابم (و به محتواى آن نمى رسم .)&lt;BR&gt;حضرت فرمود: كدام آيه ؟&lt;BR&gt;او گفت : آيه اول اين سخن خداوند است كه فرمود: مرا بخوانيد تا دعاى شما را مستجاب كنم ؛ ادعونى استجب لكم و من خدا را مى خوانم اما دعايم مستجاب نمى شود!&lt;BR&gt;امام فرمود: آيا فكر مى كنى خداوند عزوجل در وعده خود تخلف كرده ؟&lt;BR&gt;گفت : نه .&lt;BR&gt;فرمود: پس علت آن چيست ؟&lt;BR&gt;عرض كرد: نمى دانم .&lt;BR&gt;فرمود: اينك به تو خبر مى دهم ، كسى كه اطاعت خداوند متعال كند در آن چه امر به دعا كرده و جهت دعا را در آن رعايت كند اجابت خواهد كرد.&lt;BR&gt;عرض كرد: جهت دعا چيست ؟&lt;BR&gt;فرمود: نخست حمد خدا مى كنى و نعمت او را ياد آور مى شوى ، سپس ‍ شكر مى كنى ، بعد درود بر پيامبر - صلى الله عليه و آله - مى فرستى ، سپس ‍ گناهانت را به خاطر مى آورى و اقرار مى كنى و از آنها به خدا پناه مى برى و توبه مى نمايى ، اين است جهت دعا!&lt;BR&gt;سپس فرمود: آيه ديگر كدام است ؟&lt;BR&gt;عرض كرد: اين آيه كه مى فرمايد: در راه خدا انفاق كنيد تا خدا بهتر از آن در راه خدا انفاق مى كنيم ؛ ولى چيزى كه جاى آن را پر كند عايد نمى شود!&lt;BR&gt;امام فرمود: اگر كسى از شما مال حلالى به دست آورد و در راه خدا انفاق كند هيچ درهمى را انفاق نمى كند مگر اين كه خدا عوضش را به او مى دهد.&lt;/FONT&gt; 
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;زمان آپدیت بعدی وبلاگ:۱۵ آبان ۸۸&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#0000cc size=3&gt;به علت کنکور کمتر می تونم وبلاگ رو به روز کنم.از دوستانی که لطف می کنند نظراتشون رو در مورد وبلاگ بیان می کنند ممنونم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#009966 size=3&gt;ان شا الله بعد از کنکور سعی می کنم بیشتر به وبلاگ برسم.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#ff0000 size=3&gt;کپی برداری از مطالب این وبلاگ فقط وفقط با ذکر منبع مجاز است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 06 Aug 2009 12:24:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salavatt&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>salavatt</dc:creator>
<guid>http://salavatt.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان سی ام:روز قيامت شفيع توام </title>
<link>http://salavatt.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P align=right&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#cc0600 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;                                            &lt;/STRONG&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;&lt;STRONG&gt;داستان سی ام:روز قيامت شفيع توام&lt;FONT color=#cc0600&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A name=link263&gt;&lt;FONT face=&quot;Simplified Arabic&quot; color=#f0003c size=4&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; color=#000000&gt;ى از اهل مرو گفت :&lt;BR&gt;من ، در صلوات فرستادن بر سيد كاينات و خلاصه موجودات - عليه و آله افضل الصلوات - سستى مى ورزيدم ؛ و در آن باب ، اهتمام نكرده ، تغافل مى نمودم ؛ تا آن كه شبى آن حضرت را خواب ديدم ، و به من هيچ التفات نفرمود؛ بلكه از هر جانب كه مى رفتم اعراض مى نمود، چنان كه گويا از من ناخشنود بود.&lt;BR&gt;من عرض رسانيدم كه : يا رسول الله ! چرا به نظر التفات در من نمى نگرى ، و روى مبارك از من مى گردانى ؟&lt;BR&gt;فرمود: من تو را نمى شناسم ؛ به تو، چه التفات كنم ؟&lt;BR&gt;عرض كردم : من ، يكى از امت شمايم ، و از علماء شنيده ام كه پيغمبران امت خود را بهتر مى شناسد، از پدر، فرزند خود را.&lt;BR&gt;فرمود: معرفت من نسبت به امتم ، به قدر فرستادن صلوات ايشان است بر من . و چون تو من را به صلوات ياد نمى كنى ، من چگونه تو را بشناسم و به چه صورت ، از تو خشنود باشم ؟&lt;BR&gt;من از خواب بيدار شدم ، و بر خود لازم گردانيدم ، كه هر روز صد بار صلوات فرستم ، و حق تعالى من را توفيق قيام آن عطا نمود. و بعد از مدتى ، باز آن حضرت را در خواب ديدم ، و به من التفات بسيار نموده ، فرمود: اكنون تو را مى شناسم ، و از تو خشنودم ، و روز قيامت ، شفيع تو خواهم بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 May 2009 07:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salavatt&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>salavatt</dc:creator>
<guid>http://salavatt.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بیست ونهم:رهایی از جهنم</title>
<link>http://salavatt.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#0099ff size=3&gt;                                                  داستان بیست ونهم:رهايى از جهنم &lt;A name=link269&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot; color=#0099ff size=3&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;د باقر (ع) روايت كرده اند كه :&lt;BR&gt;بنده در آتش ، هفتاد خريف مى ماند. و هر خريفى ، هفتاد سال است .&lt;BR&gt;پس از خدا سؤ ال مى كند به حق محمد و اهل بيت آن حضرت (ع) كه بر او رحم نمايد.&lt;BR&gt;پس از جانب حق تعالى وحى مى رسد به جبرييل كه : فرو رو به سوى بنده من ، و او را بيرون آور.&lt;BR&gt;جبرييل مى گويد: پروردگارا! چگونه براى من ميسر است كه داخل آتش ‍ شوم ؟&lt;BR&gt;خطاب مى رسد: من امر نموده ام كه بر تو سرد و سلامت باشد.&lt;BR&gt;عرض مى كند: آن بنده در كجا است ؟&lt;BR&gt;مى فرمايد: در چاهى است از سجين ؟&lt;BR&gt;جبرييل نزد آن بنده مى آيد و مى بيند كه روى آن بنده ، با قدمش به هم بسته است . پس بيرون مى آورد او را.&lt;BR&gt;حق تعالى به آن بنده خطاب مى كند: اى بنده من ! چه قدر بود مكث تو در آتش ؟ آن بنده مى گويد: نمى دانم .&lt;BR&gt;خطاب مى رسد: به عزت و جلال خودم قسم ، كه اگر تو به آن نحو از من سؤ ال نمى كردى ، هر آينه خوارى تو در آتش به طول مى انجاميد؛ و لكن من بر خود لازم گردانيده ام كه هر كه از من سئوال نمايد به حق محمد و اهل بيت او (ع) ، گناهان او را كه در ميان من و او است بيامرزم و امروز تو را آمرزيدم &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Mar 2009 09:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salavatt&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>salavatt</dc:creator>
<guid>http://salavatt.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بیست وهشتم:صلوات به صورت زيبا</title>
<link>http://salavatt.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0099ff size=3&gt;داستان بیست و هشتم:صلوات به صورت زيبا &lt;A name=link132&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0099ff size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;نة الاعياد شيخ احمد نجفى پس از ذكر فوايد بسيارى براى صلوات بر محمد و آلش گويد طرفه تر چيزى كه در روزگار نوشتن فضل صلوات برايم رخ داد اين بود كه برخى از آن را براى يك دوست باتقوا و خوب خواندم و بسيار شاد شد و پيش آمد كه روز جمعه به ديدن او رفتم و ديدم بسيار شاد است ، سبب شاديش را پرسيدم گفت : من در روز بسيار صلوات بر محمد و آلش مى فرستادم و شب جمعه بر آن مداومت كردم تا چرتم گرفت . در خواب ديدم پيغمبر و امير و زهرا و همه امامان از آسمان به زير آمدند و گردم نشستند و پيغمبر (ص) با من هم سخن و همدم شد مانند يك خودمانى ، از او پرسش كردم و جواب داد و مژده خوشى به من داد كه دلم خنك شد و آن گاه خواب طولانى خود را كه داراى انواع شادى بخش ها و مژده ها بود نقل كرد تا گفت : شخصى كه از دوستان قديمى و خصوصى من بود و او را در خواب شناختم در خواب و او در نورانيت و زيبايى شبيه ترين افراد به پيغمبر (ص ) بود چون بيدار شدم او را نشناختم و به صلوات ادامه دادم تا خوابم برد و در خواب تعبير خوابم را ديدم كه آن عمل من است كه صلوات را خدا به آن صورت زيبا در مى آورد.&lt;BR&gt;شب دوم باز پيغمبر - صلى الله عليه و آله - و ائمه - عليهم السلام - همه را در خواب ديدم و كسى به من گفت : سر بلند كن و نگاه كن .&lt;BR&gt;سر بلند كردم و پيغمبر و ائمه معصومين - عليهم السلام - ذكر خدا مى گفتند و آن شخص به من گفت : مى دانى چه ذكرى مى گويند براى خدا تعالى .&lt;BR&gt;گفتم : نه . گفت : همان ذكر صلوات تو است . از آن شاد شدم و خدا را بر توفيق خود سپاس گفتم .&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Thu, 19 Feb 2009 09:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salavatt&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>salavatt</dc:creator>
<guid>http://salavatt.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بیست و هفتم: محفوظ ماندن عيال  </title>
<link>http://salavatt.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#0099ff size=3 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;داستان بیست و هفتم: محفوظ ماندن عيال&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;A name=link89&gt; &lt;/A&gt;&lt;BR&gt;امام حسن عسكرى (ع) فرمودند:&lt;BR&gt;مردى از دوستداران على (ع) از شهر شام نامه اى خدمت ايشان نوشته كه : من مال زيادى دارم و داراى اهل و عيال هستم كه از جدايى آنها مى ترسم در عين حال بسيار علاقه مند هستم كه خدمت شما برسم .&lt;BR&gt;حضرت پاسخ فرمودند: اموال خود را در جايى جمع كن و صلوات بر روح محمد (ص) بفرست و بگو خدايا! اينها به امر بنده تو على بن ابى طالب (ع) نزد تو امانت است .&lt;BR&gt;آن مرد همان گونه كه حضرت فرموده بودند عمل نمود، به شهر كوفه رفت تا به خدمت حضرت على(ع) رسيد.&lt;BR&gt;خبر به معاويه رسيد و دستور داد بروند و تمام اموالش را غارت كنند و عيال او را به كنيزى بگيرند.&lt;BR&gt;وقتى گماشتگان معاويه وارد خانه آن مرد شدند، هيچ كسى را جز اهل و عيال معاويه و يزيد در آن محل نديدند. اهل و عيال معاويه و يزيد به گماشتگان گفتند: شما برگرديد؛ زيرا ما هر چه اموال بود گرفتيم و اهل و عيالش را هم به بازار فرستاديم ، گماشتگان برگشتند و به اين گونه خداوند اهل و عيال آن مرد را حفظ نمود.&lt;BR&gt;پس از چند روز دزدان شهر خبردار شدند كه آن مرد نيست و اموالش بى صاحب است . آنها آمدند تا هر چه دارد به غارت ببرند؛ اما به قدرت خداى متعال ، اموال آن مرد را به صورت مار و عقرب ديدند. بعضى از آنها مار گزيده شده و هلاك گشتند و بعضى هم بيمار شدند. تا اين كه يك روز امير المؤ منين على (ع) به آن مرد فرمود: آيا دوست دارى اهل و عيال و اموالت در مقابل تو حاضر شوند؟&lt;BR&gt;آن مرد گفت : آرى .&lt;BR&gt;سپس تمام اموال و اهل و عيال ايشان به معجزه آن حضرت حاضر شدند و در اين حال وقايع پيش آمده را تعريف كردند كه چگونه اهل و عيال يزيد و معاويه آمدند و چگونه دزدان به دست مارها و عقرب ها گزيده شدند.&lt;BR&gt;حضرت فرمودند:&lt;BR&gt;ان الله ربما اظهر آية لبعض المؤ منين ليزيد فى بصيرته ؛&lt;BR&gt;يعنى : در بعضى از اوقات براى مؤ منين نشانه اى ظاهر مى شود تا ايمان آنها اضافه شود.&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3 face=&quot;times new roman, times, serif&quot;&gt;&lt;STRONG&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=3 face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;کپی برداری از مطالب این وبلاگ فقط وفقط با ذکر منبع مجاز است.&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 Jan 2009 09:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salavatt&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>salavatt</dc:creator>
<guid>http://salavatt.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بیست وششم:رفع غيبت</title>
<link>http://salavatt.blogfa.com/post-68.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0099ff size=3&gt;                                          داستان بیست وششم:رفع غيبت&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;A name=link87&gt; &lt;/A&gt;&lt;BR&gt;روزى ، يكى از اولياء به الياس و خضر،(ع) شكايت كرد، كه مردم ، غيبت بسيار مى كنند و آن از گناهان كبيره است . هر چند كه ايشان را نصيحت مى كنم و از آن منع مى نمايم ، سخن من را نمى شنوند و آن عمل قبيح را ترك نمى كنند. حضرت الياس (ع) فرمود: چاره اين كار، آن است كه چون كسى به مجلس در آيد، به او بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم صلى الله على محمد و آل محمد ، كه حق تعالى ، ملكى را بر اهل آن مجلس موكل مى گرداند، كه هر گاه كسى شروع در غيبت كردن نگاه دارد.&lt;BR&gt;پس حضرت خضر (ع) فرمود كه : چون كسى در وقت بيرون رفتن از مجلس ، بگويد: بسم الله الرحمن الرحيم و صلى الله على محمد و آل محمد ، حق تعالى ملكى را مى فرستد، تا آن كه نگذارند كه اهل آن مجلس ، غيبت او نمايند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 04 Jan 2009 09:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salavatt&amp;postid=68</comments>
<dc:creator>salavatt</dc:creator>
<guid>http://salavatt.blogfa.com/post-68.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بیست وپنجم:پر و پال ملك به واسطه صلوات  </title>
<link>http://salavatt.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=right&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0099ff size=3&gt;                                  داستان بیست وپنجم:پر و پال ملك به واسطه صلوات &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A name=link49&gt; &lt;/A&gt;&lt;BR&gt;حق - سبحانه و تعالى - به ملكى فرمود كه فلان شهر را ويران كن .&lt;BR&gt;وقتى آن ملك به آن شهر آمد، گريه كودكان و ناله زنان و فرياد چهارپايان را شنيد، برايشان رحم نموده و بر ويرانى آن شهر اقدام نكرد. تند باد قهر، از مهيب جلال وزيده ، پر و بال آن ملك را در هم شكست ؛ و از بالا رفتن بر افلاك ، محروم و مهجور ماند.&lt;BR&gt;روزى جبرييل او را گريان و نالان بر روى خاك افتاده ديد. دلش بر پريشان حالى و شكسته بالى آن ملك سوخت . حال عجز و بيچارگى و ضعف و آوارگى او را به بارگاه جلال عرض كرد.&lt;BR&gt;خطاب آمد كه به او بگو: بر حبيب من محمد (ص) صلوات فرستد تا به بركت آن پر و بال به او برگردد. به او گفته شد. آن ملك به وظايف صلوات قيام نمود. و بال اقبال باز يافته به فراغ بال به جانب آشيانه خود پرواز نمود.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#ff0000 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;کپی برداری از مطالب این وبلاگ به هیچ وجه مجاز نیست واشکال شرعی دارد.&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Dec 2008 09:19:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salavatt&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>salavatt</dc:creator>
<guid>http://salavatt.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بیست وچهارم:صلوات خدا بر صلوات فرستنده</title>
<link>http://salavatt.blogfa.com/post-66.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;                           &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0099ff size=3&gt;داستان بیست وچهارم:صلوات خدا بر صلوات فرستنده &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A name=link26&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0099ff size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;احمد حنبل ، در مسند خود، از عبدالرحمن بن عوف روايت كرده است :&lt;BR&gt;روزى رسول خدا (ص) از مدينه بيرون رفت ، وارد نخلستان شد، به سجده رفت . سجده آن جناب ، آن قدر طول كشيد كه من ترسيدم مبادا آن حضرت ، وفات كرده باشد. آمدم به آن حضرت نگريستم . سر مبارك را از سجده برداشت ، و فرمود: تو را چه مى شود؟&lt;BR&gt;من صورت حال را به عرض رسانيدم . فرمود: جبرييل بر من نازل شد، و گفت مى خواهى تو را بشارت دهم ؟ به درستى كه حق تعالى فرمود: هر كه بر تو صلوات فرستد، من بر او صلوات مى فرستم . و هر كه بر تو سلام گويد، من بر او سلام مى گويم .&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Dec 2008 09:17:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salavatt&amp;postid=66</comments>
<dc:creator>salavatt</dc:creator>
<guid>http://salavatt.blogfa.com/post-66.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بیست و سوم:سه بار بر محمد (ص ) صلوات بفرست !</title>
<link>http://salavatt.blogfa.com/post-65.aspx</link>
<description>&lt;DIV&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;                &lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#0099ff size=3&gt;داستان بیست و سوم:سه بار بر محمد (ص ) صلوات بفرست !&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt; &lt;A name=link6&gt; &lt;/A&gt;&lt;BR&gt;وقتى حضرت آدم (ع ) وارد بهشت شد، در بهشت حوران پاكيزه سرشت بسيار بودند؛ اما حضرت آدم با آن ها الفتى نداشت . وقتى حضرت حوا آفريده شد و آدم بر او نگريست از او پرسيد: تو چه كسى هستى ؟&lt;BR&gt;حوا شرمگين شد و چيزى نگفت ، جبرييل به آدم گفت : اين حواست ، او را براى تو آفريده اند و او محرم و همدم توست .&lt;BR&gt;حضرت آدم وقتى فهميد كه حوا متعلق به اوست خواست به سوى او دست دراز كند جبرييل گفت : اى آدم ! اگر او را مى خواهى ، بايد او را عقد كرده و برايش مهريه تعيين كنى .&lt;BR&gt;آدم فرمود: اى برادر! تو مى دانى كه من پولى و نقدى ندارم چگونه او را عقد كنم ؟&lt;BR&gt;جبرييل گفت : سه بار به حبيب خدا محمد مصطفى (ص ) صلوات بفرستى تا حوا بر تو حلال شود.&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Nov 2008 09:15:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salavatt&amp;postid=65</comments>
<dc:creator>salavatt</dc:creator>
<guid>http://salavatt.blogfa.com/post-65.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>داستان بیست و دوم: باز شدن درهاى آسمان براى دعا كننده  </title>
<link>http://salavatt.blogfa.com/post-64.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;FONT color=#0099ff&gt;داستان بیست و دوم: باز شدن درهاى آسمان براى دعا كننده&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;A name=link109&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;روزى رسول خدا (ص) به امير المؤ منين (ع) فرمود: آيا تو را مژده ندهم ؟&lt;BR&gt;امير المؤ منين(ع)فرمود: بفرما پدر و مادرم قربانت ! شما كه پيوسته مبشر به خير و خوبى ها بوده ايد.&lt;BR&gt;فرمود: جبرييل تازگى براى من خبر خوشى آورده و آن اين است كه هر كدام از امت من هنگامى كه بر من صلوات مى فرستد، اگر نام اهل بيتم را نيز ملحق سازد درهاى آسمانى جملگى براى پذيرفتن دعا و عبادت او گشوده گردد، و فرشتگان هفتاد درود بر وى بفرستند، و اين خود محو كننده جرم است ، آن گاه گناهان چون برگ درختان از او بريزد، و خداوند تعالى فرمايد:&lt;BR&gt;لبيك تو را پذيرفتم بنده من خجسته و مسعود باشى ! سپس به فرشتگان گويد: شما هفتاد بار بر وى درود فرستاديد و من هفتصد بار؛ ليكن اگر تنها بر من صلوات بفرستد و اهل بيتم را ملحق نسازد ميان دعاى او و آسمان هفتاد حجاب حايل باشد، و خداوند جل و جلاله فرمايد: لا لبيك تو را نپذيرفتم خجسته مباد و مسعود نباشى .&lt;BR&gt;اى فرشتگان من ! دعاى او را به آسمان نبريد تا اين كه اهل بيت پيغمبرش را نيز در فرستادن درود با پيغمبر ملحق سازد، پس هم چنين دعايش پذيرفته نگردد و به آسمان بالا نرود تا بر اهل بيت پيغمبر (ص) نيز سلام و درود بفرستند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 09:13:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=salavatt&amp;postid=64</comments>
<dc:creator>salavatt</dc:creator>
<guid>http://salavatt.blogfa.com/post-64.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
