داستان چهاردهم:نوشتن صلوات
یکی از زهاد که اهل شب زنده داری و روزه داری بود واحادیث اسلام را می نوشت.
خودش می گفت:من هر وقت حدیث می نوشتم وبه نام مقدس حضرت رسول الله(ص) می رسیدم صلوات بر او را نمی نوشتم. یک شب آن حضرت را در خواب دیدم که از روی خشم وناراحتی به من فرمود:چرا وقتی که به نام من می رسی ونام مرا می نویسی صلوات نمی فرستی و نمی نویسی؟
من از ترس از خواب بیدار شدم وبا خودم گفتم دیگر اصلا بی ادبی نمی کنم از آن روز به بعد هر وقت نام مقدس رسول الله را می نوشتم،هم صلوات می فرستادم وهم((صلی الله علیه وآله وسلم)) را می نوشتم.
بعد از مدتی دوباره در خواب ،محضر مقدس رسول خدا(ص) رسیدم،این دفعه حضرت با دیده مهر آمیز به من نظر نمود وفرمود:صلوات را به من رساندند،هر وقت مرا یاد می کنی یا پیش تو نامم را می آورند یا نام مرا می نویسی ،صلوات بفرست یا بنویس((اللهم صل علی محمد وآل محمد))