تبليغاتX
صلوات کلید بهشت
صلوات کلید بهشت

آتش بر بدن ماهی اثر ندارد

قبل از این که بریم سرغ داستان سوم باید بگم که وبلاگ جدیدی را به نام رسالت جهانی حضرت مهدی (عج) تاسیس کردم که مطالبش مختصر وجالب است حتما از اون وبلاگ هم دیدن فرمایید.

 برای ورود به این وبلاگ  اینجا را کلیک کنید.

                                          ..........................................................

داستان سوم:آتش بر بدن ماهی اثر ندارد

روزي شخصي از بازار يك ماهي خريد و به خانه آورد و به زنش داد تا برايش غذايي آمده كند . زن آتشي روشن كرد و آن ماهي را روي آتش گرفت و هر چه منتظر ماند ماهي نپخت و آتش اصلاً در ماهي اثر نكرد . هر دو تعجب كردند كه چرا اين ماهي نمي پزد ؟ خدمت حضرت محمد (ص) آمدند و داستان را براي آن حضرت بيان كردند . حضرت رسول به ماهي فرمود : چرا آتش در تو كارگر نيست و اثري ندارد ؟! به اذن حق ، ماهي به حرف آمد و گفت : يا رسول الله ! از بركت ذكر وجود مقدس و نازنين شما آتش در من اثر نمي كند ، يا رسول الله ، من مال فلان دريا هستم ، يك روز كه در آن دريا شنا مي كردم ، كشتي بزرگي از آنجا مي گذشت ، و من هم كنار آن بودم كه يكي از مسافران آن كشتي بر شما و اهل بيت شما صلوات مي فرستاد ، من وقتي كه صداي صلوات او را شنيدم خوشم آمد ، من هم شروع كردم به گفتن « اللهم صل علي محمد و آل محمد » در آن وقت ، ندايي بگوشم رسيد : اي ماهي بدن تو بر آتش حرام شد ، به خاطر همين ، آتش در من اثر نمي كند.

نوشته شده توسط امیر ادیبی در چهارشنبه بیستم تیر 1386 | موضوع: داستان های جالب
باریدن طلا از آسمان

                                                 داستان دوم:باریدن طلا از آسمان

فقيري كه محتاج و صاحب عيال بود ، به طلب رزق و روزي از خانه بيرون آمد . نمي دانست كجا برود . اتفاقا گذرش به مسجدي افتاد كه واعظي بالاي منبر بود و مجلس را گرم كرده بود و مردم را تشويق و ترغيب به صلوات مي كرد . آن مرد فقير همان جا ايستاد و گوش به حرف واعظ مي داد كه مي گفت : در فرستادن صلوات كوتاهي نكنيد ، زيرا اگر ثروتمند بر آن حضرت صلوات بفرستند خداوند متعال در مالش بركت مي دهد و اگر فقير صلوات بفرستد خدا از آسمان روزي او را مي فرستد . آن فقير از آن مجلس بيرون آمد و همين طور كه راه مي رفت مشغول فرستادن صلوات شد و مي گفت : « اللهم صل علي محمد و آل محمد » . سه روز از اين ماجرا گذشت و او صلوات مي فرستاد تا گذرش به يك خرابه اي افتاد . پايش به سنگي گير كرد . آن سنگ را بلند كرد ، ديد زيرش سبو و خمره اي پر از طلا است . با خودش گفت وعدة روزي من از آسمان بايد بيايد ، من روزي زمين را نمي خواهم . سنگ را روي خمره گذاشت و به خانه آمد و قصه را براي همسرش تعريف كرد .
مرد فقير همسايه اي داشت كه يهودي بود ؛ از قضا ، زماني كه داستان را براي همسرش تعريف مي كرد آن مرد يهودي بالاي بام خانه گوش مي داد و فوري از بام خانه پايين آمده و سراسيمه به خرابه رفت و آن سبو و خمره را برداشت و به خانه آورد . وقتي سر آن را برداشت ديد كه پر از مار و عقرب است . به خانواده اش گفت : اين همساية مسلمان ما ، دشمن ما است . وقتي كه من بالاي بام بودم فهميد و اين حرف را زده كه من به طمع بيفتم و آن خمره را باز كنم و مار و عقرب ما را بگزند و نيش بزنند . حالا كه اين طور شد من خمره را بالاي بام مي برم و از روزنه به خانه اش و روي سرشان مي ريزم تا هلاك شوند . حالا كه ضرر را براي ما مي خواستند سر خودشان بيايد . او آمد بالاي بام ، ديد كه مرد فقير با زنش در حال مجادله و سر و صدا هستند و همسرش مي گويد : اي مرد ، روا باشد كه تو سبوي پر از زر پيدا كني و آن را بگذاري ، بيايي و ما در فقر و تنگدستي باشيم ؟ مرد فقير گفت : من اميدوارم كه روزيمان را خدا از آسمان نازل كند كه ناگهان مرد يهودي سر سبو را باز كرد و خمره را سرازير كرد . مرد فقير ديد از بالا صدا مي آيد ، سرش را بلند كرد ديد از روزنة خانه اش زر و طلايي صدا زد : اي زن‌ ، ببين از آسمان طلا و زر مي بارد . سريع ، شروع كرد به صلوات گفتن و جمع كردن زرها . يهودي ديد كه از سبو سر و صداي زر مي آيد آن را برگرداند دوباره ديد كه همان مار و عقرب هاست . دوباره سرخمره را پايين كرد و بقيه اش را به خانة فقير ريخت . يهودي فهميد كه اين سري از اسرار غيبي است . به ذهنش آمد كه اين قضيه مثل همان قضية زمان حضرت موسي است كه آب نيل براي قطبي ها خون بود و براي سبطي آب . در همان لحظه ، مرد فقير را بالاي بام دعوت كرد و به دست او مسلمان شد و از بركت صلوات بر محمد و آل محمد (ص) هم فقير ، ثروتمند شد و هم يهودي سعادت پيدا كرد كه مسلمان شود .

نوشته شده توسط امیر ادیبی در جمعه هشتم تیر 1386 | موضوع: داستان های جالب
دائم الصلوات

داستان اول:دائم الصلوات

سفيان ثوري گفت : سالي در ايام حج ، به سوي كعبه مقصود مي رفتم . وقتي به مدينة طيبة رسول خدا رسيدم و به روضه و حرم شريف مشرف شدم ، جواني را ديدم كه سيماي صالحان در چهره اش نمايان بود ، و آثار پرهيزگاران از صورتش پيدا بود و دور حرم مطهر زيارت مي كرد ، و چيزي بر زبانش نبود جز « اللهم صل علي محمد و آل محمد » .
خواستم كه از او بپرسم « چرا اين همه دعا و ذكر كه وارد شده است ، را نمي گويي ؟ » كه جمعيت بين من و آن جوان فاصله انداخت ، و اين حرف توي دلم ماند . به مكه آمدم و در حال طواف ، دوباره آن جوان را ديدم . باز جز صلوات چيز ديگري بر زبانش نديدم . آمدم كه دوباره با او حرف بزنم كه دوباره ازدحام مردم بين من و او جدايي انداخت . دوباره حسرت حرف زدن به دلم ماند . روز عرفه كه به عرفات رفتم ، همه را در حال ذكر و ورد مي ديدم ، باز آن جوان را ديدم كه مي گفت : « اللهم صل علي محمد و آل محمد » ، مي نشست و صلوات مي فرستاد ، مي ايستاد و صلوات مي فرستاد راه مي رفت و صلوات مي فرستاد . رفتم جلو و سلام كردم و با او گرم صحبت شدم . گفتم : از مدينه تا اين جا به دنبالت هستم و در همه احوال ديدم همواره صلوات مي فرستي ؟! تعجب مي كنم از اين ذكر ، در حالي كه تمام مردم در حال نماز و ذكر و دعا و تضرع و استغفار و خشوع و خضوع هستند ، تو همه اش مي گويي : « اللهم صل علي محمد و آل محمد » . آيا از اين ذكر چيزي ديدي ؟!
گفت : رفيق ! من از اين صلوات خيلي چيزها ديدم . به خاطر همين همواره صلوات مي فرستم . يكي از آنها اين داستان عجيب است كه برايت مي گويم ، كه ببيني اين صلوات چه مي كند . پارسال در اين موقع با مرحوم پدرم به سوي كعبة مقصود به راه افتاديم . در بين راه ، در فلان منزل پدرم مريض شد و از سفر باز مانديم . من هم رفتم جايي را كرايه كردم و مرحوم پدرم را به آن جا بردم و چراغي را روشن كردم و سرش را كنار خودم گذاشتم و همين طور به صورتش نگاه مي كردم ، ديدم اجلش رسيد و پدرم به سكرات مرگ افتاد .
روي سفيد پدرم سياه شد . از ديدن اين منظره خيلي ناراحت و ترسان شدم ، گفتم « انا لله و انا اليه راجعون » صبح مي شود و مردم براي كفن و دفن مي آيند و روي پدرم را سياه مي بينند و مي گويند اين پير چه معصيت كرده كه به اين روز افتاده . از ديدن اين منظره خيلي ناراحت بودم ، پارچه اي رويش انداختم و از شدت ملامت اغيار ، گرية زيادي كردم كه پدرم از دستم رفت و از همه مهمتر صورتش هم سياه شده ، چه كنم ؟ از ناراحتي و گريه زياد كنار بستر پدرم خوابم برد ، در عالم خواب ديدم يك نفر نوراني و زيبا كه تا به حال به زيبايي او در دنيا نديده بودم و بويي به خوشبويي او استشمام نكرده بودم . لباس هاي زيبا در بر داشت كه تا به حال نديده بودم و عمامه اي به سفيدي عمامه او نديده بودم . داخل شد و سر بالين پدرم آمد و پارچه اي را كه رويش بود كشيد و دست مبارك را روي صورت مرحوم پدرم ماليد .
ناگهان صورت پدرم سفيد شد . من كه متحير بودم‌ ، با تعجب خود را به دست و پاي آن حضرت انداختم و گفتم : آقا شما كي هستي كه مرا از اين غم بزرگ نجات دادي ؟ فرمود : من صاحب قرآن ، محمد بن عبدالله (ص) هستم . گفتم : پدرم چه كار كرده بود كه به اين رو سياهي مرد .
حضرت فرمود : اين شخص به خودش جفا مي كرد و گنهكار بود ، اما چون هميشه بر من صلوات مي فرستاد و به ياد من بود من هم در اين جا به فريادش رسيدم و به يادش هستم ، و اين پاداش كسي است كه بر من صلوات بفرستد . من از خواب بيدار شدم و روي پدرم را چون ماه تابان درخشان و روشن ديدم . از آن روز تا به حال فهمبدم كه صلوات چه خاصيت هايي دارد .

نوشته شده توسط امیر ادیبی در جمعه هشتم تیر 1386 | موضوع: داستان های جالب